سکوت کردم.....آنچه توی ذهنم حرکت می کنه و خودش و این طرف و اون طرف می زنه....تصاویر مبهمی که از جلوی چشمام عبور می کنه...به کلمه تبدیل نمی شه...جمله نمی شه....بیرون نمیاد لعنتی...گاهی اون قدر این دیواره ضخیم می شه که هیچ چیز نمی تونه ازش نفوذ کنه....یا اون قدر کلمات بزرگ می شوند و بزرگ می شوند که به گلوم که می رسند گیر می کنند ...بغض می شوند....
نوشته ها رو که می خونم .....آه که می کشم...لبخند که می زنم...چیزی که با شیطنت به نویسنده می گم.. .فکر میکنم نویسنده می بینه و می شنوه...عقلم نمی رسه که اون چیزی که توی ذهن من می گذره اونها نمی تونن ببینن....نمی تونن بفهمن...جواب کامنت ها و پیغام ها رو توی دلم می دم.....نمی فهمم دیگه....گاهی اوقات نمی فهمم...یا نمی خوام که بفهمم...می رم توی لاک خودم.....
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:1 توسط کفشدوزک
|