چهارشنبه سوری امسال درست اومد روبروی خونه ما و... ما رو مهمون خودش کرد....یه آتش زیبا و بزرگ......و کلی صدای خنده و رقص و ...
به فردا فکر میکنم و این همه بغض که باید فرو خورده شود و این همه لبخند های مصنوعی که باید تحویل بدهم و جملات تکراری هر ساله.....و به اولینی دیگر.....به روزها که فرقی با روزهای قبلی ندارند و این شمردن ماست که تمام شده...... و دوباره می خواهیم از اول بشمریم تا سیصد و شصت و پنج....
- من (یعنی بیشتر ما!!!)بالاخره اولین خونه تکونی عمرم و انجام دادم....یک فقره کفشدوزک...به اضافه دو عدد کارگر افغانی زحمتکش....که بیشتر فکر کنم من کارگر اونها بودم ......اونها همین جوری با هم حرف های خاله زنکی می زدن و من هیچی نمی فهمیدم...بعد هی فکر می کردم با من هستن...می گفتم بله؟...می گفتن با شما نبودیم!!! دیگه این آخرا خودشون هم قاطی کرده بودن کی برای کی کار می کنه....و دستورات مختلفی صادر می کردن!!! ولی از ۸ صبح تا ۷ شب ....یه خونه دیگه تحویل دادن....البته تحویل دادیم!!! قابل توجه اونهایی که می گن مامان های شما از دستتون چی می کشن که اینقدر تنبلید!!!!
- جواب آنالیز ها رو که گرفتم...فهمیدم پروژه اصلا جواب نداده.....این اکسیژن لعنتی که هیچ جا نمی شه از دستش خلاص شد...اومده چسبیده به ژل سیلیکون و نگذاشته با کربن واکنش بده.....حتی از دست این گاز آرگون هم کاری بر نیومده.....آلومینیوم بدبخت هم که هیچی ازش نمونده و همش اکسید شده....۶ ماه دیگه هم بیشتر وقت ندارم...حالا نمی شد این آخر سالی دست ما رو تو حنا نگذاری .....نه.. نمی شد؟!!
- یکی من و ببره چهارشنبه سوری!! من آتش می خواهم.....
امروز اولین تولدی بود که نبودی...که تو چشمهات نگاه نکردم که بگم تولدت مبارک........که تا آخرین لحظه اصلا یادت نبود تولدته...که هیچ کس نبود مثل هرسال برنامه هامو خراب کنه.....که از ته دل خندیدی وقتی گفتم تولدت مبارک!.....که نبوسیدمت.....که.......
دیدی امسال تولد هر دومون تنهایی برگزار شد.....
همراه شو عزیز...که این درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمی شود......
حال و هوای (هر عبارتی توی جای خالی می تونه قرار بگیره...من از نوشتن اون کلمه ای که توی ذهنمه معذورم!!!!) یعنی....
یعنی با اینکه می دونی هیچ فیلم به درد بخوری روی پرده نیست ....با دوستهات قرار بگذاری بری سینما..بعد از بس که این فیلم به شعورتون توهین کرده از اول شروع کنین به چرت و پرت گفتن و خندیدن .....بعد دیگه شعورتون طاقت نیاره از بس که له و لورده شده ...و وسط فیلم بلند بشید و بیاین بیرون....بعد برید ذرت بخورید..بعد سیب زمینی بخورید...بعد جلوتر هوس بستنی قیفی بکنین..اون هم بخورین...بعد......به جای اینکه بری خونه مامان با دوستت بری خونه و شروع کنین تا ۳ صبح از دانشکده حرف بزنین و یاد عشق و عاشقی های اون موقع....و برای هزارمین بار به این نتیجه برسید که چقدر خنگ بودید و ابله ...و به خنگ بازی های اون موقع کلی بخندین و برای صدهزارمین بار به این نتیجه برسید که هیچ غلطی نکردید تو این ۴ سال و فقط وقت گذروندید...بعد صبح هم با چشم های پف کرده و خواب آلود پا شی بری شرکت....
یعنی باز برات درس عبرت نشه و دوباره قرار بگذاری بری سینما ...بعد وقتی دم در سینما منتظر دوستتی ...یه آقای پیرمرد ۷۰-۸۰ ساله با کت و شلوار و موهای سفید و مرتب و خوشتیپ!! بهت بگه...خانوم من دو تا بلیط دارم...نمی خواد شما بلیط بخرید...بیایید با هم بریم تو ....و تو همین جوری با تعجب نگاهش کنی و ازت بپرسه شما تنها هستین دیگه؟!...منتظر کسی نیستین که...بعد تو بگی چرا منتظر دوستم هستم و اون بگه...خب پس نه !!..بلیط بخرید!!!
یعنی بری دانشگاه و ببینی پروژه ات یک ماه و نیم معطل الکترود PH متر بوده و یک ماه و نیم منتظر جواب آنالیز XRD بودی و سه هفته منتظر شارژ کپسول آرگون که اون هم بعد از شارژ شدن ...صاحب پیدا کرد و تا تو بیای ثابت کنی که این مال تو هست...نصف گازش خالی بشه و بعد از یه بار استفاده دوباره خالی بشه و دوباره سه هفته پیگیری و معطلی!!... بعد به این فکر کنی که موقع دفاع که می شه ..اگه یه روز دیرتر کارت تموم بشه زمین و آسمون به هم ریخته می شه و آقایون محترم یادشون نمیاد که ما برای کوچکترین امکانات توی آزمایشگاه چقدر مجبور شدیم به این در و اون در بزنیم و وقت هدر بدیم...
یعنی ......حالا که .........هر دو ثانیه یه بار online بشی و هیچ کس نباشه (یا باشه و .......) که باهاش حرف بزنی و یه کم دلت باز بشه....
یعنی ساعت 11 شب بشینی از بیکاری پارک وی ببینی...
یعنی بشینی کتاب و باز کنی جلوت و وقتی به انتهای صفحه می رسی و میخوای بزنی صفحه بعد...ببینی هیچی از اون صفحه رو نخوندی و فقط نگاه کردی...
یعنی سر میز صبحانه با مامان و بقیه....از یادآوری دوران بچگی که چه طوری با خواهر بزرگه هر کدوم یه طرف مامان می خوابیدین و سر اینکه کی دستش روی لپ مامان باشه دعوا می کردین ...کلی بخندین و باز از یادآوری دعواهای دیگه با خواهر بزرگه و اینکه هیچ وقت موقع دعواها تو گریه نمی کردی و همیشه خواهر بزرگه گریه می کرد!!.....از خنده دیگه نتونی روی صندلی بشینی و روی زمین ولو بشی....
یعنی وقتی دو تا کارگر دو روز از صبح تا شب اومدن که کارهای خونه تکونی مامان و انجام بدن ولی هنوز کلی کار مونده و صبح روز تعطیل ، بابا (که خدا نکنه به یه کاری گیر بده) صبحانه نخورده شروع می کنه به شستن حموم و بعد با لباسهای خیس میاد بیرون و هر چی بهش می گیم بابا جون.. بیا حالا صبحانه بخور...قبول نمی کنه و شروع می کنه تمیز کردن دیوارهای هال و شستن کف و دوباره شستن اون یکی حموم...تا ظهر که تو یه ناهار خوشمزه!!! آماده می کنی و مامان و که این چند روزه به خاطر عوارض دارو ها حالش خوب نیست و بیدار می کنی و بابا و بقیه هم می آیند که ناهار بخورید...
یعنی داری با کیان بازی می کنی و تو دراز بکشی و اون بیاد بگه کُوتی (کشتی) بگیریم و بعد هی لبهاشو بگذاره روی شکمت و هی فوت کنه و تو هی یه جوری بشی ونتونی تحمل کنی و یه دفعه از کله اش بلندش کنی ..یه دفعه از پاهاش ....بعد یه هویی محکم با دستش بکوبه توی چشمهات که تا دو ساعت چشمهات خیس باشند....بعد تو صداتو نازک کنی و بگی ...خاله...کُوتی!!! قرار بود کُوتی بگیریم!!!!بعد صداشو کلفت کنه و بگه...کوتی نگیریم!!! بدنیم (بزنیم!)!!!
یعنی بعد از همه اینها .....تو که همیشه از غر زدن و غر شنیدن فراری بودی...... به خودت بگی این قدر غر بزن تا جونت در بیاد!!!!!!!!!
می گه: معلوم نیست هنوز....من همه تلاشم و می کنم که زودتر کارها تموم بشه و برگردم..دلم خیلی تنگ شده...
می گم: مگه stay ویزات یه ماهه نیست؟ می تونی بیشتر هم بمونی مگه؟
می گه: اگه کار طول بکشه...شرکت آلمانی به سفارت درخواست می ده...ممکنه بشه....
می گم: اگه خواستی دیرتر بیای...دیگه نیا........
می خنده.................
صبح با دلهره از خواب بیدار می شی...... حس می کنی اصلا نخوابیدی...تو آینه دستشویی به خودت لبخند می زنی و نفس عمیق می کشی...راه می افتی به سمت شرکت...می خوای صبحانه بخوری ... از گلوت پایین نمی ره...یادت می افته چند روزه اشتهات خیلی کم شده ...می گی همش تقصیر این دلهره ناخودآگاه و ناخواسته است...به زور چند تا لقمه می خوری ...با همکارهات یه کم خوش و بش می کنی و می خندی.....اما این رخت شستن توی دلت هنوز ادامه داره....نمی دونی از کجا..از کی ..و اصلا چرا شروع شده...یه کم فکر می کنی و دنبال دلیل می گردی براش....هزار تا دلیل پیدا می کنی...اما نمی دونی واقعا به خاطر این چیزهاست ....هیچ کدومشون هیچ وقت دلهره آور نبوده برات...اما می دونی چی بهت آرامش می ده...و برای اون هم باید منتظر بمونی....نا خودآگاه چشمهات خیس می شن...بعد یادت می افته که توی شرکتی و نمی تونی بزنی زیر گریه...اما اشک ها سرازیر می شن و تو هی بغضت و قورت می دی..فایده نداره....خودت و می رسونی به دستشویی و یه دل سیر گریه می کنی...خودت و تو آینه می بینی..چشم های قرمزتو نگاه می کنی...بعد ناخودآگاه خنده ات می گیره....کسی باورش می شه که این تویی؟...اصلا خودت باورت می شه؟!......یادت می افته تا نیم ساعت پیش داشتی می گفتی و می خندیدی...با خودت می گی ..این واقعا دلتنگیه؟...می فهمی هنوز خودتو نمی شناسی.....که هنوز مبهمی برای خودت.....که چقدر احساسات مختلف و متناقضی رو تجربه می کنی...دلتنگی..خوشحالی ..استرس..هیجان...که هر کدوم دنیای خاص خودشو داره...
اگر مشتری روزنامه اعتماد باشید حتما می دونید که ابراهیم رها در ستون پستخونه روزنامه اعتماد..هر روز به کسی یا چیزی نامه می نویسد تا آخرین اطلاعات را از احوالات کفتر هایی که (در آسمان ابری کشور ما) از اون بالا میایه !! ...ارائه کند...
این ستون پستخونه چند روز پیشه که به من خیلی چسبید! لینک مستقیمش و نتونستم از سایت اعتماد پیدا کنم..
سلام هویج من خوبی؟!
هویج نازنین من، صبح اول وقت می خواستم برای یک شخص مهمی نامه بنویسم..سردبیر روزنامه گفت ننویس، نمی شود چاپ کرد. بعد کمی فکر کردم و حوالی بعد از ظهر برای علی فلاحیان نامه نوشتم، انصافا نامه خوبی هم شده بود اما غروب از روزنامه تماس گرفتند که نمی شود چاپ کرد. حالا سر شب است و دارم برای تو نامه می نویسم هویج من. هویج خوب، در شرایطی که وزیر ارشاد گفته هر سایت و وبلاگی (ولو آنکه مادربزرگ همسایه مان آن را بنویسد) باید برود سجل احوال، شناسنامه برای سایتش بگیرد و گر نه سه سوت تعطیل می شود، و در شرایطی که امشب قرار است معلوم شود کلمنته بله را می گوید یا نه ( خر است اگر شب بگوید بله!) و در شرایطی که روزنامه جمهوریت لغو امتیاز شده تا ما در فضای آزاد مطبوعاتی شلنگ تخته بیندازیم و در حالی که احمدی نژاد گفته "غرب دست از بچه بازی بردارد و با دم شیر بازی نکند" و روزنامه لاکرودونیای ایتالیا نوشته رئیس جمهور ایران گفت:"غرب نباید با لجبازی به کودکان تجاوز کند و شیر ها را بکشد" و در شرایطی که اساسا بد نیست پیش از آنکه حرف بزنیم فکر هم بکنیم و در شرایطی که ما اسامی تایید صلاحیت شده ها را در سایت ها دیدیم و آنقدر همگی نامدار بودند که بعضی هایشان، مهم ترین کارشان این بود که دیپلم گرفته بودند و ... خب در چنین شرایطی تنها می شود به تو نامه نوشت ای هویج من!
هویجم، در شرایطی که هنوز بنزین وضعیت معلومی ندارد که سال آینده چطور خواهد شد و در شرایطی که نرخ تورم از بیست درصد عبور کرده و ما گام بلند دیگری برداشته ایم کلا!..و در شرایطی که در دوره وزارت آقای فلاحیان، کل وزات اطلاعات را برداشته گل می کاشته و پرورش بلبل می داده که نامه ما بلاموضوع شده است! و در شرایطی که ... و در چنین شرایطی اگر آدم بخواهد در باب کارآمدی نامه بنویسد باید برای تو نامه بنویسد.
هویج خوب من، {...} باید آدم به کس دیگری جز تو طبعا نامه ننویسد. گمان می کنم فردا پس فردا، مجبوریم یک جوابیه چاپ کنیم و بگوییم این جوابیه را هویج فرستاده.
ديشب توي بيمارستان خوابيدم..پيش مامان...يه جور عمل كوچيك براي نمونه برداري از كبد بود...با يه وسيله مخصوص مثل سرنگ....كه سوزن بلند و تقريبا كلفتي داشت... كه بعد از بي حسي موضعي...درست از زير سينه وارد مي كردن توي بدن و وقتي به نقطه مورد نظر مي رسيد...نمونه رو با اون سرنگ مخصوص مي كشيدن بيرون....تو اين مرحله انگار خيلي درد داشته....ديروز بهش گفته بودن كه صبح زود بيمارستان باش تا بستري بشي....صيح كه مامان و بابا رفته بودن....بعد از كلي معطلي براي خالي شدن يه تخت...توي بخش اطفال !! مامان و بستري كرده بودن...بعد گفته بودن..بايد منتظر بشي دكتر ساعت 2!!! مياد.....بعد دوباره گفتن دكتر ساعت 4 مياد...بعد ساعت 7.....در نهايت اين عمل كوچيك ساعت 10:30 شب انجام شد.....يعني 14 ساعت معطلي....توي يه بيمارستان خصوصي....بيمارستان لاله توی شهرک غرب !! جالب اينجا بود كه اول بهش گفته بودم كه نبايد چيزي بخوره و مامان 20 ساعت بود كه چيزي نخورده بود كه دوباره بهش مي گن...كي گفته چيزي نخوري؟...اصلا نبايد ناشتا باشي....ساعت 6 بالاخره يه چيزي مي خوره.......هيچ كس هم جوابگو نيست....همين معطلي باعث شد كه شب مامان مجبور بشه بيمارستان بخوابه...بابا خيلي خسته شده بود...بهش گفتم من شب پيشش مي مونم......مامان نبايد تكون مي خورد ..براي دستشويي بايد براش لگن مي گذاشتن...خيلي سختش بود....دفعه اول كمك شب اين كارو براش كرد....اما دفعه هاي بعد خودم اين كارو كردم....براش سخت بود ...با يه كم شوخي و مسخره بازي اين حالت يه كم از بين رفت....ولي براي من واقعا لذت بخش بود....يه حس خوبي به آدم مي داد....تا صبح نخوابيدم...هر يك ساعت ازش مي پرسيدم كه لگن مي خواد يا نه....چون مي دونستم خودش نمي گه و من و بيدار نمي كنه.....صبح مي گفت....عجب شبي داشتي كفشدوزك!!...تا حالا همچين شبي داشتي؟!....تا صبح نتوني بخوابي و اين همه دردسر!! گفتم فكر كردي چيز كميه كه احساس كني مي توني به جاي يكي از هزار شبي كه مامانت به خاطر تو نخوابيده ...تو به خاطر اون نخوابي....جمله خيلي كليشه اي بود...ولي واقعا احساسم همين بود...از ته دل!...گفت..اون فرق مي كنه...اون يه عشق خاصه......صبح براش آب آوردم كه وضو گرفت و نمازشو خوند.....بعد از صبحانه گفتن مي تونه راه بره و دكتر ظهر مياد براي معاينه و مرخصش مي كنه....
ديشب بابا يه نامه نوشته بود براي رييس بيمارستان و مشكل و شرح داده بود و ازش خواسته بود با مديريت زمان... برنامه ريزي صورت بگيره و اين همه تاخير و معطلي براي بيماران اتفاق نيفته ....صبح كه داشتم مي رفتم كه جامو با بابا عوض كنم كه بتونه بياد كارهاي ترخيص و انجام بده ...دفتر مدير بيمارستان و پيدا كردم و نامه رو بردم پيشش و مشكل و توضيح دادم....چي جواب داد!!! دكتر فلاني سرش خيلي شلوغه...خيلي مريض داره...بيمارها با اصرار مي خوان كه اون دكترشون باشه...نمي تونه جوابگوي اين همه بيمار باشه...گفتم آقاي دكتر حرف شما درست...ولي ايشون نمي دونن امروز چند تا بيمار دارن؟....قبل از عملشون چند تا عمل ديگه بايد انجام بدن و تقريبا چه ساعتي به عمل ايشون مي رسن.؟..گفت نه..چون ايشون بيمارستان هاي ديگه هم مي رن...اونجا عمل هاي اتفاقي پيش مياد...يكي مثل من ازشون خواهش مي كنه اين عمل و اون عمل و هم انجام بدن..نمي تونن پيش بيني كنن.....گفتم يعني 12 ساعت تاخير؟؟!!...اين 12 ساعت و نمي شه كمتر كرد؟!!!گفت نه دكتر فلاني نمي تونه...سرش خيلي شلوغه...گفتم اصلا بيمارستان مي دونسته كه دكتر ساعت 2 مياد بيمارستان...به فرض هم كه هيچ اتفاق غير قابل پيش بيني نمي افتاد ..عمل بايد ساعت 2 انجام مي شد...چرا ايشون از صبح بايد توي بيمارستان منتظر دكتر باشن!!! گفت دكتر فلاني كه دنبال بيمار نيست ...بيمار ها دنبال ايشون هستن..!! يعني اين دليل مي شه كه چون ايشون دكتر سرشناسي هستن..نبايد براي وقت بيمار ها هيچ ارزشي قايل شد.......خلاصه خداحافظي كردم و اومدم بيرون....نمي شد ديگه بحث كرد...رييس بيمارستان....فقط دكتر بود....مدير نبود....حرف هايي كه مي زد نشون مي داد...اصلا بيمارستان به مديريت و برنامه ريزي نيازي نداره.....جالب اينجا بود كه دكتر معالج كه با تاخير اومده بود...گفته بود..تازه شما صبح اومديد ..توي بخش اطفال بهتون جا دادن...اگه ديرتر مي اومديد كه!!......يعني سيستم زنبيلي!!! بيمارها صبح زود ميان زنبيل مي گذارن كه جا گيرشون بياد.....يعني بيمارستان نمي تونه تعداد ورودي و خروجي و تنظيم كنه و از قبل امکانات لازم و براي عملهاي جراحي پيش بيني كنه.....!!! بحث عرضه و تقاضا است ديگه...تا وقتي تقاضا اينقدر زياده .....سيستم دنبال حقوق مشتري و اين حرف ها نيست كه.....يه جورايي انگار هر دكتري كه بيشتر تو رو منتظر بگذاره ....دكتر سرشناس تريه و كلي كلاس كارش بالاست....اصلا خودمون هم اينجوري هستيم انگار...هر چي بيشتر منتظر بمونيم...بيشتر مطمئن مي شيم .....
اين چند روزه خيلي شكننده و خسته و بي حوصله ام.....!!!