یه تبدیل کوچولوی مجازی به حقیقی هم رخ داد...یه جورایی انگار دنیای مجازی و حقیقی خیلی فرق دارن...وقتی با یه سابقه رابطه مجازی...وارد دنیای حقیقی می شی...انگار همه چیز تازه شروع شده...انگار این سابقه یه هو یادت می ره...یه جورایی اولش یه کم غریبه می شی...یه کم حرف کم میاری...حس خوبیه ولی...شنیدن صدای یه دوست...دوستی که چند وقته می شناسیش... بدون اینکه حتی اسمش و بدونی...بدونی چند سالشه.....آخه تو دنیای مجازی...چه نیازی به این اسم ها داری...آدم ها رو از درونشون می شناسی...یه کم عمیق تر از ظاهرشون.....خلاصه که مشعوف شدیم! دیروز به چشم آبی گفتم..دفعه دیگه ...دوست جون اصلا من و می بره می گردونه...به تو هم کاری نداریم !
- این چند روزه سرم خیلی شلوغه...یه پام شرکته و یه پام دانشگاه....این دو روزه که پام به بیمارستان و درمانگاه هم باز شده...چشم آبی دو روزه که مریضه...نمی دونم..یه دکتر می گه مسمومیته..یکی می گه ویروسه....خلاصه که دیشب و پریشب زیر سرم بود بچم!..
- صبح دارم مقنعه ام و اتو می کنم ..چشم آبی می گه.."کلید خونه رو بده من دیشب که حالم بد بود کلید و تو خونه خودمون جا گداشتم.".دو تا دسته کلید بهش می دم ..می گه زود باش....می گم تو اگه دیرت شده برو...(ولی منظورم دقیقا اینه که وایسا من چند دقیقه دیگه میام)...می گه باشه ..خداحافظی می کنه و من و می بوسه و می بوسمش و می ره...ولی یه جورایی ناراحتم که منتظر نمونده...سریع حاضر می شم و می رم که بهش برسم... ..ولی می بینم رفته...دیگه نزدیک های شرکتم که می بینم SMS فرستاده که کلید قفل و بهم ندادی....پشت در موندم... بهش زنگ می زنم می بینم موبایلش خاموشه..یادم می افته که شارژ تلفنش داشت تموم می شد..SMS می زنم که بهت دادم..دو تا دسته کلید بهت دادم!..ناراحت می شم که رفته پشت در مونده... با خودم می گم...حقته..اگه یه کم منتظر مونده بودی ..اینجوری نمی شد...می رسم شرکت که با یه شماره ناشناس زنگ می زنه..می گه یه سر می تونی بیای خونه..می گم..کلید دست من نیست بهت دادم.....خداحافظی می کنه...اعصابم خورد می شه که این جوری علاف شده.....بعد 10 دقیقه بهش زنگ می زنم...خدا رو شکر خاموش نیست گوشیش...گوشی و بر می داده..می گم کجایی..با شیطنت و خوشحالی می گه تو راهم دارم می رم شرکت..می گم الکی نگو..صدات از تو خونه می یاد...می خنده ..می گه..داشتم می رفتم گفتم این کلید در اصلی و هم امتحان کنم شاید به قفل خورد...امتحان کردم ..دیدم باز شد...الان دارم دوش می گیرم.....خوشحال می شم....بهش می گم..حقته این جوری پشت در بمونی...اگه چند دقیقه دیگه منتظر مونده بودی...من هم می اومدم...با تعجب می گه..خودت گفتی تو برو!..می گم این از اون برو هایی بود که یعنی نرو!....این دفعه با صدای بلند می خنده و می گه..خدایا...ما چی کار کنیم از دست شما ها!!!
توی راه تو رویاهام غرق شده بودم و برای خودم می بافتم و می بافتم....حالا بماند که چی می بافتم!
شدت بارون هر لحظه بیشتر می شد....وزن لباس هام دو سه برابر شده بود...مقنه ام کاملا خیس بود و ازش آب می چکید....دندون هام از سرما به هم می خورد...هر چی بیشتر می رفتم..مچاله تر می شدم.....
ولی خیلی چسبید...خیلی!