تبليغاتX
کفشدوزک
امروز اتفاق های کوچولوی خوشحال کننده داره می افته....انگار بعد از یه مسافرت کوچولو...کلی انرژی ذخیر ه کردم...هرچند این جور مسافرت ها رو مسافرت نمی دونم...بیشتر دیدن و مهمونی رفتنه...ولی بالاخره یه آب و هوایی عوض شد دیگه...

یه تبدیل کوچولوی مجازی به حقیقی هم رخ داد...یه جورایی انگار دنیای مجازی و حقیقی خیلی فرق دارن...وقتی با یه سابقه رابطه مجازی...وارد دنیای حقیقی می شی...انگار همه چیز تازه شروع شده...انگار این سابقه یه هو یادت می ره...یه جورایی اولش یه کم غریبه می شی...یه کم حرف کم میاری...حس خوبیه ولی...شنیدن صدای یه دوست...دوستی که چند وقته می شناسیش... بدون اینکه حتی اسمش و بدونی...بدونی چند سالشه.....آخه تو دنیای مجازی...چه نیازی به این اسم ها داری...آدم ها رو از درونشون می شناسی...یه کم عمیق تر از ظاهرشون.....خلاصه که مشعوف شدیم! دیروز به چشم آبی گفتم..دفعه دیگه ...دوست جون اصلا من و می بره می گردونه...به تو هم کاری نداریم !

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:1 توسط کفشدوزک |

دیشب پای کامپیوتر نشسته بودم و داشتم وبلاگ های مختلف و باز می کردم و می خوندم....صفحه گلچهره باز شده بود و من داشتم می خوندم.."مرسی کفشدوزک و مهدی عزیز که..." خواهر کوچیکه اومد پای کامپیوتر وبا هیجان  گفت: اٍٍاٍ...من این کفشدوزک و می شناسم...من هم با بی تفاوتی در حالی می خواستم شیطنت خودم و مخفی کنم.. گفتم...از کجا می شناسیش..کی هست حالا...گفت..آره می اومد تو وبلاگ من نظر می داد ..خیلی هم باحال بود!!...با حسرت گفت الان چند وقته دیگه نمیاد...از اونهایی بود که می اومد کامنت می گذاشت..ولی خودش وبلاگ نداشت......نگاهش به مانیتور بود و قیافه منو که داشتم سعی می کردم خنده و خوشحالیمو پنهان کنم..ولی نمی تونستم ...و نمی دید..(یاد تو افتادم پیمانه!) بعد هم وبلاگشو باز کرد و گفت ..می خوای بخونی..گفتم....خوندم!....خندید و نشست کلی برام توضیح داد که وبلاگ و چه جوری درست می کنن و تنظیماتش چه جوریه و قالبشو چه جوری ویرایش می کنن و ....
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:56 توسط کفشدوزک |

-               این چند روزه سرم خیلی شلوغه...یه پام شرکته و یه پام دانشگاه....این دو روزه که پام به بیمارستان و درمانگاه هم باز شده...چشم آبی دو روزه که مریضه...نمی دونم..یه دکتر می گه مسمومیته..یکی می گه ویروسه....خلاصه که دیشب و پریشب زیر سرم بود بچم!..

-         صبح  دارم مقنعه ام و اتو می کنم ..چشم آبی می گه.."کلید خونه رو بده من دیشب که حالم بد بود  کلید و تو خونه خودمون جا گداشتم.".دو تا دسته کلید بهش می دم ..می گه زود باش....می گم تو اگه دیرت شده برو...(ولی منظورم دقیقا اینه که وایسا من چند دقیقه دیگه میام)...می گه باشه ..خداحافظی می کنه و من و می بوسه و می بوسمش و می ره...ولی یه جورایی ناراحتم که منتظر نمونده...سریع حاضر می شم و می رم که بهش برسم... ..ولی می بینم  رفته...دیگه نزدیک های شرکتم که می بینم SMS  فرستاده که کلید قفل و بهم ندادی....پشت در موندم... بهش زنگ می زنم می بینم موبایلش خاموشه..یادم می افته که شارژ تلفنش داشت تموم می  شد..SMS  می زنم که بهت دادم..دو تا دسته کلید بهت دادم!..ناراحت می شم  که رفته پشت در مونده... با خودم می گم...حقته..اگه یه کم منتظر مونده بودی ..اینجوری نمی شد...می رسم شرکت که با یه شماره ناشناس زنگ می زنه..می گه یه سر می تونی بیای خونه..می گم..کلید دست من نیست بهت دادم.....خداحافظی می کنه...اعصابم خورد می شه که این جوری علاف  شده.....بعد 10 دقیقه بهش زنگ می زنم...خدا رو شکر خاموش نیست گوشیش...گوشی و بر می داده..می گم کجایی..با شیطنت و خوشحالی می گه تو راهم دارم می رم شرکت..می گم الکی نگو..صدات از تو خونه می یاد...می خنده ..می گه..داشتم می رفتم گفتم این کلید در اصلی و هم امتحان کنم شاید به قفل خورد...امتحان کردم ..دیدم باز شد...الان دارم دوش می گیرم.....خوشحال می  شم....بهش می گم..حقته این جوری پشت در بمونی...اگه چند دقیقه دیگه منتظر مونده بودی...من هم می اومدم...با تعجب می گه..خودت گفتی تو برو!..می گم این از اون برو هایی بود که یعنی نرو!....این دفعه با صدای بلند می خنده و می گه..خدایا...ما چی کار کنیم از دست شما ها!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 10:23 توسط کفشدوزک |

صبح داشتم توی تخت..هی از این پهلو به اون پهلو می شدم و پتو رو می کشیدم روی سرم و زور می زدم تا مثلا خوابم ببره...از اون مدل هایی که آدم خودشو گول می زنه که ۱۰ دقیقه دیگه هم بخوابم...۵ دقیقه فقط! ....صدای چشم آبی که داشت تو اتاق بغلی پیرهنشو اتو می کرد..اومد که: دیشب با مترو رفتی و من و جا گذاشتی...من هم با دوچرخه! دنبالت راه افتادم....توی خواب و می گم.....پتو رو از روی سرم کشیدم و در حالی داشتم جمله هایی که شنیده بودم و حلاجی می کردم...یاد خواب دیشب خودم افتادم و گفتم: اِ....من هم دیشب خواب مامان جون و دیدم.....احتمالا من داشتم می رفتم پیش مامان جون که تو رو نبردم...آخه آدم اون دنیا که می ره دیگه دست خودش نیست که کسی و با خودش ببره یا نه.........!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 10:54 توسط کفشدوزک |

دیشب (همین چند روز پیش که اولین باران پاییزی اومد) ..از شرکت که اومدم بیرون..چشم هام برق زد از خوشحالی دیدن و لمس کردن بارون..خودم احساس می کردم که صورتم داره خوشحالیم و فریاد می زنه..نفس عمیق می کشیدم و بی توجه به اطراف..دستم و باز می کردم تا بتونم قطره های بارون و دونه دونه لمس کنم....تصمیم گرفتم به جای اینکه دو ساعت تو این شلوغی منتظر تاکسی بمونم...قدم بزنم و پیاده روی کنم....راه افتادم...کریمخان..آبان...زرتشت..ولیعصر...فاطمی..گلها............

توی راه تو رویاهام غرق شده بودم و برای خودم می بافتم و می بافتم....حالا بماند که چی می بافتم!

شدت بارون هر لحظه بیشتر می شد....وزن لباس هام دو سه برابر شده بود...مقنه ام کاملا خیس بود و ازش آب می چکید....دندون هام از سرما به هم می خورد...هر چی بیشتر می رفتم..مچاله تر می شدم.....

ولی خیلی چسبید...خیلی!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:24 توسط کفشدوزک |