تبليغاتX
کفشدوزک

بالاخره پریود مغزیم هم تموم شد..هر از گاهی این پریود مغزی خونریزیش بیشتر از خونریزی اصلیه..انگار لایه لایه پوسته های چرکی فکریم کنده می شه و فوران می کنه به سمت لایه های خارجی ذهن..تمام حس های منفی..تمام تنش های قبلی..آزاد می شه..این آزاد شدن..درد خاص خودشو داره..تو این دوره گاهی..روحم..احساسم..تمام وجودم درد می کنه..اما وقتی تموم می شه..احساس سبکی می کنم..حس تازگی..و شروع یه دوره جدید زندگی....

مرسی چشم آبی من..محیط قشنگ و آروم آ اس پ تو پایان این دوره..خیلی چسبید....وقتی سرم و روی سینه ات گذاشتم..صدای قلبت و گوش کردم..سنگینی بازو هاتودور خودم حس کردم و به چشم های پر اشتیاقت خیره شدم...دیگه هیچی نمی خواستم...جز نفس نفس های تو که منو با خودش بالا و پایین ببره...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 16:13 توسط کفشدوزک |

 

چند روز پیش مقاله ای رو می خوندم راجع به رنگ ها و تاثیر اون ها توی زندگی اجتماعیمون...این مساله ای بود که خیلی وقته ذهن من هم به خودش مشغول کرده..

"پا را که از حریم خانه بیرون می گذاری رنگ های تیره به چشم می آید و اگر به این مساله عادت نکرده باشی (که بعید است) خسته که می شوی همواره در پی گریز گاهی می گردی که چشم ها را از این یکنواختی آزار دهنده رها کند..پاساژهای شمال شهر با ویترین های پر از رنگ، نمایشگاه های دکوراسیون داخلی و سالن های مد همان چیزی است که وقتی با عطش به آنها سر می زنی روح در جست و جوی زیبایی ات را تا حدی سیراب می کند..این ها نمونه های کوچکی است از تاثیر اعجاب انگیز رنگ ها بر برانگیختن عواطف، هیجان، تصمیم گیری و رفتار شما..حالا می توانید تصور کنید رنگ های تیره و ملال اور با شما چه می کنند.."

واقعا چرا همه ما این همه به رنگ های تیره علاقه مندیم یا بهتر بگم عادت کردیم...چرا هممون به خاطر اینکه هم رنگ جماعت باشیم...از مانتو های مشکی استفاده می کنیم.....اگر دلیل استفاده از این رنگ ها رو مذهب بدونیم.. این چادر های سیاه رو کی توی فرهنگ ما جا داده...با چه بدعتی به فرهنگ و مذهب راه پیدا کردن....چرا این همه صبح تا شب می شنویم  کامل ترین نوع پوشش از نظر اسلام این چادرهاست.. چرا به این مساله اشاره نمی شه که همین اسلام رنگ سیاه رو مکروه دونسته...

پایین بودن امنیت اجتماعی...می تونه یه دلیل دیگه باشه ...این که به بعضی رنگها صفت سبک وبه بعضی ها سنگین رو می چسبونیم...در حالی که این صفت ها هم نسبی هستن... طوری که یه رنگ برای یه نفر وحشی و برای یه نفر دیگه آرامش بخشه..و این دلیل خوبیه که رنگ ها رو از این صفت ها مبرا بدونیم....و اصلا مگه با استفاده از رنگ های تیره امنیت اجتماعیمون بالا رفته؟؟

اما یه دلیل جالب تر اینه که رنگ تیره ما رولاغر تر و قد بلند تر نشون می ده...خب این فکر کنم منطقی ترین دلیله!! اما لاغر تر جلوه دادن اندام به قیمت کمک به افزایش ضریب افسردگی اجتماعی..معامله خوبیه؟؟

به نظر من که ما فقط به استفاده از رنگ های تیره و یکنواخت..عادت کردیم ...مثلا حتی از استفاده از رنگ های شاد روی دیوار های خونمون هم می ترسیم... دقت کردین..توی اکثر خونه ها دیوار ها کرم هستن...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:40 توسط کفشدوزک |

باورتون می شه؟  امروز که پشت میزم نشسته بودم...نگاهم به دستم افتاد که یه جونور کوچولو داره روش راه می ره..اول ترسیدم...بعد که نگاش کردم....وای خدای من..یه کفشدوزک بود..یه کفشدوزک کوچولو با بال های زرشکی براق که لایه هایی از طلایی توش محو شده بود....نگاش کردم..گذاشتم روی دستم راه بره ..از این انگشت به اون انگشت...داشتم باهاش بازی می کردم...هر کدوم از ناخون هامو می گذاشتم توی مسیرش که یه چند قدمی هم روی اونها راه بره .........یه هویی پر کشید و رفت... و من با حسرت رفتنش و تماشا کردم...

من چند ثانیه توی کفشدوزکم غرق شده بودم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:53 توسط کفشدوزک |

اینجا یه لحظه هایی از زندگی من ثبت می شه..درست مثل وقتی که از یه صحنه عکس می گیریم..اونجا هم فقط یه لحظه ثبت می شه....نمی شه با دیدن آلبوم عکس های یه نفر در مورد زندگیش قضاوت کرد..پست قبلی هم یه لحظه از زندگیم بود که درست همون موقع که نوشتمش تموم شد..بعد از اون دیگه ناراحت نبودم..دیگه عصبانی نبودم..اصلا هیچ بحثی پیش نیومده بود..همه اش در گیری های ذهنی خودم بود..خیلی هاش سوء تفاهم بود خیلی هاش هم شاید نه..نمی دونم..تا حالا شده مثل آدم دارید زندگی می کنید..یه بهانه ای پیش می آید ..حتی این بهانه  می تونه تعریف و تمجید کردن طرف مقابل از شما باشه..در مورد من که همین بود..یه عبارتی مثل این که الان خیلی بهتر از قبل هستی...یا الان وقتی پیشت هستم خیلی آرامش دارم....همین بهانه باعث می شه حس های بدی بیاد سراغتون..در حالی که در ظاهر هیچ اتفاقی نیفتاده..حتی طرف مقابل شما رو خیلی آروم می بینه...یه جورایی فریاد های درون آدمه ..که ارزش را پیدا کردن به لایه های بالاتر ذهن و نداره (این جمله رو تازه کشف کردم!)

اون ها رو اینجا نوشتم..چون با نوشتنشون آروم شدم..تا دیگه برام مبهم نباشن..واضح و روشن ببینمشون....وقتی خوب دیدم و برانداز کردم....فروکش کرد..
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 9:2 توسط کفشدوزک |

ناراحتم..می فهمی ...ناراحت..برای اینکه نگذاشتی غار تنهاییم مال خودم باقی بمونه..خواستی ..اون هم باهام شریک بشی..اگه کنجکاوی نمی کردی..شاید بیشتر ناراحت می شدم .... اصلا از این ناراحت نیستم..از این ناراحتم که چرا این قدر سرسری ازشون گدشتی..مخصوصا اون هایی که مخاطب تو بودی..اون هایی که توش اشتباهات تو هم بود..دوست داشتم روی هر کدومشون توقف می کردی و می گفتی..واقعا اونجا این جوری فکر می کردی..اونجا واقعا  دوست داشتی من این کار و بکنم.... چرا بهم نگفتی؟...

آرامش به چه قیمتی..هان؟؟به قیمت نرسیدن به ایده ال هامون..حالا ایده آل نه خواسته هامون...به قیمت اینکه نشناسمت..برام مبهم باشی..!

آخه یعنی چی که این حرف و زدم ولی منظورم اینی نبود که گفتم!!!مگه می شه آدم یه جمله رو بگه بعد منظورش معنی واضح اون جمله نباشه..یعنی چی من با تو راحت حرف می زنم...روی جمله هام فکر نمی کنم....به چه زبونی بگم باید فکر کنی..این حماقت نیست که آدم منظورشو با یه جمله کاملا بر عکس برسونه..این یعنی راحت حرف می زنی؟؟ًًَ!!ساده ترین اصول حرف زدن اصلا هدف از صحبت کردن..بیان منظوره..اون وقت اگه کلمات نتونن منظور و برسونن...یعنی بلد نیستیم حرف بزنیم.....

عصیانیم..عصبانی!!!!!!!!!

گفتی به دوستم گفتم..من با وجود اینکه امکانشو دارم..دنبال این کار نمی رم..چون این طوری آرامش دارم...آرامش برام مهمه...یعنی فقط به خاطر آرامش..نه به خاطر ..؟..

من از این کلمه بدم می آید..من از این آرامش بدم می یاد..نمی خوام آرامش داشته باشم...آرامش الکی...آتیش زیر خاکستر ..

فکر کنم دوباره دارم پریود می شم..

می فهمی بعد از هزار بار غیر مستقیم گفتن و گوشه کنایه این و اون..رفتی اون کد 7 و خریدی..اون هم با آشغال دور افتاده یکی دیگه..چه حالی شدم..تحقیرشدم....لبخند زدم و به روی خودم نیاوردم..به خاطر آرامش تو!!!

وقتی بعد از اون که یکی دو بار حرفش پیش اومد ..به جای اینکه ازم بخوای کامل در این مورد باهات حرف بزنم..بهم خندیدی و با حالت شوخی و تمسخر..گفتی ..اگه از یه چیزی بدت بیاد به هر بهانه ای شده ..حرفش و پیش می کشی...اشتباه کردی من دنبال بهونه می گشتم که حرفشو پیش نیارم..به خاطر آرامش تو!!ولی چقدر می شه یه ناراحتی و مخفی کرد؟ هان؟ احساس حقارتی  که هر دفعه با استفاده از اون آشغال جلوی بقیه..... سراغم می اومد...از اون همه تو فقط یکی  دو تاشو شنیدی.. بعد با صدای بلند گفتی...خدا رو شکر ...خوب شد من برات ----- گرفتم....وگر نه تا آخر عمر.... چند بار این جمله رو تکرار کردی..بار هم سعی کردم فراموش کنم و به روی خودم نیارم...به خاطر آرامش تو!!!

می بینی ..خودم هم فکر می کردم این و با یکی دو تا مورد دیگه...فراموش کردم ..اما انگار..تا یکی که باید این ها رو درک کنه..درک نکنه..یا خودشو بزنه به کوچه علی چب.....هر موقع که یادت می یاد اذیتت می کنه...چون یه غده چرکی کوچیکه  که درمان نشده...پنهون شده ...اگه بهش نرسی هی بزرگتر می شه......هر از گاهی سر باز می کنه... این هزینه این آرامشه !  این فرو بردن سر زیر برفه که بعضی چیز ها رو هر چند کوچیک نبینیم !

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:55 توسط کفشدوزک |

خانم سیما بالاخره بعد از یک سال و نیم رژه رفتن روی اعصاب ما از اینجا رفت و برگشت شهر خودش..این خانم در وقع منشی مدیر عامل توی کارخونه بود که با اصرار ..از مدیر عامل می خواهد که منتقلش کنه تهران.. برای اینکه فکر می کرد اینجا زندگی بهتری داره..از خاطرات بد گذشته اش فرار می کنه ..براش یه تنوعه و ...دلیلش هم این بوده که هر موقع برای مسافرت می اومده تهران..روحیه اش خیلی بهتر می شده!..

می شه گفت شرایط زندگیش تا حدود زیادی به خاطر اتفاقات بدی بوده که در گذشته براش اتفاق افتاده.. هفت سال پیش تنها پسرش و در واقع تنها فرزندش توی دریا غرق می شه .. بعدا فهمیدم که بعد از اون چون همسرش و مقصر می دونسته ..از اون جدا می شه و همسرش هم بعد از جدایی فوت می کنه (فیلم هندی شد!)

البته خودش یه جوری وانمود می کرد که با همسرش زندگی می کنه..می گفت همیشه ماموریته..حتی خیلی وقت ها توی حرف هاش به این اشاره می کرد که مثلا دیشب با همسرش رفتن بیرون..یا اینکه همسرش از اینکه میاد خونه و اونو می بینه که داره گریه می کنه..شکایت می کنه و از این حرف ها..بعدا وقتی فهمیدم همه این حرف ها به خاطر این بوده که بقیه ندونن که اون تنها زندگی می کنه..واقعا شوکه شدم....

خلاصه این خانم سیما..از وقتی اومد تهران..دید نه بابا از این خبر ها هم نیست..غربت..دوری راه ..ترافیک..شلوغی و به خصو تنهایی....شرایطش و بد تر کرد..در واقع خانوادش همه مشهد بودن و اینجا به جز دو تا خواهر کسی و نداشت که اون ها هم کرج بودن و بعضی پنج شنبه جمعه ها می تونست بره اونجا..توی دفتر هم کارش خیلی کمتر شده بود ..چون مدیر عامل هفته ای یکی دو روز بیشتر تهران نبود و اون خلا یی که قبلا با کار پر می شد..الان خودشو بیشتر نشون می ده....

وقت هایی که من دفتر بودم .شروع می کرد به حرف زدن و درد دل کردن و گریه کردن و گاهی وقت ها هم غر زدن..خیلی وقت ها با گریه هاش ..گریه کردم...ولی هر چی باهاش حرف می زدی وبه حرف هاش گوش می دادی..دوباره فردا همون حرفها بود و همون آه و ناله ها ..

تهران اومدنش واقعا اشتباه بود..نمی دونم رو چه حسابی این تصمیم و گرفته بود..افسردگیش روز به روز حاد تر شد و بالاخره قبول کرد بره دکتر..چند ها دکتر عوض کرد و داروهای مختلف  و مشاوره های مختلف...تا اینکه حالش خیلی بدتر شد و دکتر گفت که باید بستری بشه و شوک بگیره..

تو این مدت خیلی سعی کردم بهش کمک کنم...ولی فایده نداشت..انگار خودش نمی خواست...یا واقعا نمی تونست از این برزخ بیاد بیرون..دلم براش خیلی می سوخت....ولی من آدم های ضعیف و نمی تونم تحمل کنم..وقتی دلم برای کسی بسوزه ..و اون آدم تلاشی برای نجات خودش نکنه... کم کم برام غیر قابل تحمل می شه..تو این حالت حاصل ضرب دلسوزی و دوست داشتن یه عدد ثابت می شه و هر چقدر یکی بیشتر..اون یکی کمتر..یعنی اون آدم اون قدر ضعیفه که نمی تونه خودش و از چاهی افتاده نجات بده..خیلی وقت ها خودم هم همین قدر ضعیف می شم..تو این حالت از خودم هم خیلی بدم میاد..

نمی دونم من اگه توی شرایط خانم سیما قرار می گرفتم..با زندگیم چیکار می کردم..اصلا اون قدر انگیزه داشتم که این زندگی و ادامه بدم یا نه..شاید خیلی بدتر و ضعیف تر از اون عمل می کردم...امیدوارم این امتحان سخت هیچ وقت برام پیش نیاد..چون واقعا نمی دونم..می تونم از پسش بر بیام یا نه!

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:41 توسط کفشدوزک |