وجودت و پشت سرم احساس می کنم..بازوانت و که دور شونه هام می گذاری ..دست هاتو می بینم که دور زانوام حلقه شدن ..لبت و روی گردنم حس می کنم..نفس های گرمت که به پشت گوش هام می خوره....من و یاد اولین روزهامون می اندازه که پشت گوش هام سرخ می شدند و می سوختند..از بس که نفس هاتو نفس می کشیدند..و من هر روز باید با آب سرد ..آرومشون می کردم...چشم هامو می بندم و میرم تا عمق نگاهت.. تا عمق آبی چشمات..
دیروز منتظر تاکسی بودم..که یکی از این ون ها نگه داشت و من هم سوار شدم..تا در و باز کردم..فهمیدم عجب اشتباهی کردم..تا وارد شدم..مجبور شدم به جلو خم شم که سرم به سقف نخوره..همین جوری دولا..یه نگاهی به صندلی ها انداختم...دیدم همه دارن یه جوری من و نگاه می کنن..فکر کنم قیافم مخلوطی بود از حالت گه گیجه و ندامت...صندلی های جلو که همه پر بود و باید می رفتم روی دورترین صندلی می نشستم..حالا فرض کنید..کاملا خم شدین - طوری که باسن و سرتون رو یه خط راست قرار گرقتن- مجبورین چند قدم هم توی همین حالت راه برید ..خیلی وضع مضحکی بود..تکون های ماشین که حالا دیگه بعد از سوار کردن من راه افتاده بود هم اضافه شد.. من با نهایت احتیاط و با تمام تلاش..طوری راه می رفتم که باسن مبارک به کله حضار گرامی برخورد نکنه..حالا سوار شدن که خوب بود..هر کس می خواست پیاده بشه..باید باسن مبارک و به طرف بقیه می گرفت و دولا دولا به سمت در حرکت می کرد -تو این حالت واقعا اجتناب از برخورد با کله حضار خیلی سخت بود- خلاصه بعد از اینکه چند بار سرش به سقف می خورد.. به در می رسید و در حالی که زیر لب غرغر می کرد .. با زحمت در و بار می کرد و پیاده می شد..
زنگ زدم و خودمو معرفی کردم..خانومه با یه لحن خاص می گه:
-خانوم شما انگار تصویب پروپوزال پروژه رو جدی نگرفتید.
یه کم من من کردم و گفتم..چرا...
ـ استاد راهنماتون تماس گرفتن..راضی نبودن...گفتن بیاین پروپوزالتون و تحویل بدین...باهاشون هم تماس بگیرید...
یادم افتاده شماره تلفنم و به استاده ندادم...برگه پروپوزال هم یه هفته است گذاشتم رو میز و فقط نگاش کردم...
چقدر هوا یه دفعه سرد شد..یادمه سال های پیش ..توی مهر که دانشگاه ها باز می شد...هنور هوا خیلی گرم بود..با لباس های تابستونی می رفتیم دانشگاه .. کلی هم از گرمای هوا شکایت می کردیم..انگار فصل ها دوباره داره میاد سرجاش..با اومدن مهر هوا کاملا پاییزی شده..
هر کاری کردیم نتونستیم شومینه رو روشن کنیم...شمعکشو که روشن می کردیم..هر چقدر هم که نگه می داشتیم..ترموکوپلش گرم نمی شد..تا دستمونو از روی دکمش بر میداشتیم..خاموش می شد..خلاصه که داریم از سرما یخ می زنیم تو خونه..چشم آبی می گه درستش می کنم...ولی بعید می دونم ..حالا حالا ها بره سراغش...هر چقدر اون شیر دستشویی و درست کرد ..این رو هم درست می کنه...چند وقت پیش ها...فکر کنم پارسال بود ..نمی دونم این شیردستشویی چش بود ..اومد بازش کنه..افتاد توی چاه توالت....چشم آبی نه...شیر توالت! حالا هر دفعه می ریم دستشویی باید آب گرم و باز کنیم..اون هم که یه کم باز میمونه..داغ می شه ..طوری که همه جات و می سوزونه..خدا نکنه مهمون داشته باشیم و مراجعه کنندگان به دستشویی زیاد..بیچاره ها ..بیرون که میان..قیافه هاشون مثل لبو سرخ شده..هر چقدر می گن بابا تو رو خدا این شیر و درست کنید...مگه ما به خرجمون می ره...!!!
مرسی آقا همین جا پیاده می شم...اینو به راننده تاکسی می گم و جلوی در اصلی دانشگاه پیاده می شم. وقتی ما اینجا درس می خوندیم به جز یه در نرده ای و یه تابلوی بزرگ ساده که روش نوشته شده بود: "دانشگاه علم و صنعت " چیز دیگه ای نبود...به لطف قدرت گرفتن احمدی نژاد یکی از اعضای هیات علمی این دانشگاه( که ای کاش هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد) ..اینجا هم یه رنگ و رویی گرفت و الان یه سر در بززگ بتونی داره..
وارد دانشگاه می شم .. وقتی چشمم به این محوطه می افته..خاطراتی که 4 سال تو این دانشگاه داشتم از جلوی چشمم رد می شه...یه حس خاصی دارم..چقدر کلاس ها رو دو در کردیم و اومدیم اینجا ها قدم زدیم و چرت و پرت گفتیم..همین جاها بود که وقتی چشمم بهش می افتاد..قلبم شروع می کرد به تند تند زدن..چقدر اینجاها نشستیم و با بچه ها موقعیت های ازدواج و بررسی کردیم!!!..تو همین جا بود که وقتی بهم گفتن درس مبانی کامپیوتر و توی تعرفه انتخاب واحد با یکی دیگه برداشتم و یه ترم کامل سر کلاس یکی دیگه رفتم ...!!! چون اسمم توی لیست اون استاده نبوده برام صفر رد شده...شوکه شده بودم ... نمی دونستم گریه کنم یا به دیوونه بازی خودم بخندم..چقدر این ور و اون ور رفتم تا به کمیته منتخب دانشگاه بفهمونم که این موضوع که تمام ترم اشتباهی سر کلاس یه استاد دیگه رفتم سهوی بوده و از خنگ بازی ...تا بالاخره نمرمو از اون استاد دیگه قبول کردن.. خیلی دیوونه بودیم...کاش باز هم همین قدر دیوونه می شدیم..
اما امروز اومده بودم..بعد از یه ماه دوندگی ..بالاخره این پروسه کارهای فارغ التحصیلی لیسانس و تموم کنم..دو سال از تموم شدن درسم اینجا می گذره و مثل همیشه چون همه کارهام دقیقه نودیه و حتی به قول بچه ها از دقیقه نود هم گذشته و رفته تو وقت اضافه..تازه اومدم کارهای فارغ اتحصیلی و انجام بدم...اون هم به خاطر این که تربیت مدرس بعد از گرفتن یه تعهد و فرستادن نامه در خونه ...دیده فایده نداره و این دفعه واقعا نگذاشته انتخاب واحد کنم ...ورگرنه معلوم نبود کی دوباره بیام سراغ این دانشگاه..
تو این یه ماهه..چقدر این اتاق و اون اتاق رفتم و چقدر برای همه توضیح دادم که کار من عجله ایه و تا حذف و اضافه باید ریزنمراتم برای تربیت مدرس ارسال بشه ..وگر نه نمی گذارن انتخاب واحد کنم..این جمله ها رو هزار بار برای هر واحد و هر اتاق و هر کارمندی توضیح دادم...هر کدومشون کلی امروز و فردا کردن.. هر موقع که زنگ می زدم که کارم و پیگیری کنم..با این جملات روبرو می شدم که آره پرونده شما الان رسیده اینجا..یه هفته ده روز دیگه تماس بگیرید ...دوباره مجبور می شدم توضیحات و تکرار کنم که بابا این کار عجله ایه...ـ خوب فردا تماس بگیرید ببینیم چی می شه...آخه یه کاری که کمتر از 10 دقیقه وقت لازم داره ..دو هفته طول می کشه..
امروز دیگه اومدم که کارو تموم کنم..شنبه حذف و اضافه است و حتما باید تاییدیه تحصیلی و ریز نمرات ارسال بشه..می رم پیش مدیر آموزش ...
_ عزیزم من هر چی بوده امضا کردم ..برو دبیر خونه ببین کارت کجاست...
دبیرخونه:
_ خانوم ..امروز سرم خیلی شلوغه..شما برید..ما خودمون می فرستیم اداره فارغ التحصیلان..
_ دوباره شرح وضعیت اضطراری..
_ آخه نامه رسان هم امروز نیست..من خودم باید پرونده رو ببرم اونجا..
_اشکال نداره من منتظر می مونم..
بالاخره خانوم تشریف آوردن و و بعد از دو قدم راه دفتن..پرونده ها رو به اتاق بغلی تحویل دادن..
اداره فارغ اتحصیلی:
_پرونده رو بدین اتاق روبرویی تا توی دفتر آمار وارد کنن بعد بیایید اینجا..
اتاق روبرویی:.
_ این خانوم گفتن این ها رو توی دفتر آمار وارد کنید..
_ الان؟؟؟
ـ بله اگه امکان داره.
._ کی گفت الان این کارو بکنم؟؟...من دارم پرونده ها رو جابجا می کنم...کلی کار دارم...خودشون اونجا نشستن همه کارها رو انداختن گردن من...من امروز وقت ندارم!!..
_ دوباره شرح وضعیت اضطراری که امروز حتما باید این کار انجام بشه و من می دونم شما چقدر اینجا زحمت می کشین . خلاصه کلی تلاش که خانوم لطف کنن .. خر بشن..
_ یه کم نرم شده و می گه..نه واقعا شما قبول دارید که همه کارها رو می اندازن گردن من؟؟!!..
حالا من هم از همه جا بی خبر...بله ..بله..حتما...اصلا هیچ کس اینجا به اندازه شما کار نمی کنه..شما خیلی خوبی..خیلی خسته می شی...بالاخره با هزار بدبختی راضی شده کارش و انجام بده..
خلاصه که هی این اتاق و اون اتاق ..این کارمند و اون کارمند...تا بالاخره ریزنمرات درخشان اینجانب آماده ارسال شده..
راه افتادم به طرف تربیت مدرس ....دوازده و ربع می رسم ساختمان آموزش..همه رفتن برای نماز..منتظر می شینم تا بالاخره ساعت 1 در اتاق هاشون باز می شه..خیلی هاشون که توی همون اتاق خودشون نشسته بودن و در اتاق و قفل کرده بودن..اینجا هم بعد از صحبت کردن با سه چهار نفر..بعد از گرفتن تعهد که تا 10 روز دیگه ریزنمرات به دستشون برسه..محدودیت انتخاب واحد رو برای اینجانب بر می دارن و من هم پیش به سوی انتخاب 10 واحد پایان نامه....
یکی تعریف می کرد یه خانوم که بیشتر عمرش و خارج از ایران سپری کرده بوده میاد ایران و می رن پارک..یکی از همین آقایون محترم!! رد می شه و می گه خوشگله!!!...اون خانوم هم با خوشحالی بر می گرده و به اون طرف که چند قدمی هم دور شده بوده با فارسی دست و پا شکسته میگه ...مرسی..شما هم خوشگلی ...شما هم خوشگلی..
چقدر ابن روزها حال و هوای مدرسه داره...
صبح که داشتم از از خونه می اومدم بیرون یه پسربچه کلاس اولی دیدم دم در خونشون منتظر بود ....خیلی کوچولو بود...یه پیرهن صورتی کم رنگ و شلوار صورمه ای پوشیده بود...موهاش هم معلوم بود تازه کوتاه کرده...با یه دلهره خاصی مدام چند قدم می اومدم جلو ..سرشو از درخت های جلوی خونه می آورد بیرون و سر کوچه رو نگاه می کرد ...انگار منتظر سرویس بود..
یه کم جلوتر...یه دختر تقریبا 8-9 ساله..زنگ خونشونو زد ...صدای مامانش اومد که با عصبانیت و صدای بلند گفت: بله...با اضطراب پرسید: مامان ساعت چنده؟...مامانه هم داد زد: یه ربع به 8...بابا به بچتون صبح اول صبحی آرامش نمی دین..لا اقل آرامششو ازش نگیرین..
امسال مانتو های خوش رنگ خیلی دیدم...بیشتر از سال های قبل..صورتی کم رنگ..سبز خوش رنگ..سارافون های چهار خونه خوشگل ..نمی دونم کدوم بدسلیقه ای این مانتو های قرمز آجری رو که خیلی هم بد دوخت هستن تن این کوچولو های خوشگل می کنه..عین رفتگر ها می شن بابا...
اصلا دوست ندارم برگردم به دوران مدرسه خودم...یه جور دلهره بدی داشت ..وقتی صبح ها مجبور بودی از خواب بیدار شی...اصلا تحمل نشستن سر کلاس و نداشتم ..اون هم به مدت طولانی.. اصلا نمی تونستن یه جا بدون تحرک بشینم..90% زمانی که تو مدرسه بودم ..منتظر زنگ تفریح ثانیه شماری می کردم.....تو دانشگاه هم همین طوری بود..خیلی از کلاس ها بود که تا آخر ترم استادهاشون و نمی دیدم...محاسبات عددیم و که واقعا سر جلسه امتحان استادشو نمی شناختم..کم مونده بود سوتی بدم ....کلا وقتی خودم یه چیزی و می خونم..خیلی بیشتر لذت می برم تا اینکه سر کلاس باشم و مجبور باشم که گوش بدم..