تبليغاتX
کفشدوزک
از خدا پرسيدم دوست داريد بندگانتان چه بياموزند؟ گفت: "بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند، عاشقشان باشد" "بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند" "بياموزند که چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي عميق در قلب آنهایی که دوستشان داريم ايجاد کنيم و سال ها طول مي کشد تا آن زخم التيام يابد" "بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها قانع است" "بياموزند که انسانهايي هستند که آنها را دوست دارند اما نمي دانند که اما نمي دانند که چگونه عشقشان را ابراز کنند" "بياموزند دو نفر مي توانند به يک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببينند" به خدا گفتم: آيا ديگر چيزي هست که بايد دانست؟ گفت: "اين که بدانید، من هميشه و همه جا هستم"
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:24 توسط کفشدوزک |

چشم آبی به متکا میگه پشتی ..!!!همیشه سر این کلمه همدیگرو مسخره می کنیم..اون یه پشتی سفت داره که خاله اش براش آورده و فقط می تونه روی اون بخوابه ..چون بقیه متکا ها نرم هستن..یعنی وقتی می خوابی سرت می ره پایین..خلاصه دیشب من پشتی! اونو برداشته بودم ..هر چی زاری و التماس  کرد فایده نداشت..هی خودشو می چسبوند به من..  از الفاظ خر کننده استفاده می کرد..فایده نداشت..من محکم چسبیده بودن بهش و هیچی تو کتم نمی رفت..آخرین راهکارش این بود..گفت..می خوای ماساژت بدم..من هم اول یه کم ناز کردم و چیزی نگفتم...بعد یه سری تکون دادم و اون هم شروع کرد..اول کمر..بعد گردن...سر شونه ها..دست ها..پاها...مست شده بودم دیگه..بعد هم که یه هو افتاد روم و ..............

نتیجه این که متکاشو بالاخره با کمال آرامش و بدون خشانت..ازم گرفت!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:21 توسط کفشدوزک |

 ..بعد از این همه مدت که با هم بودیم..با هم راه رفتیم..با هم خوابیدیم..با هم... .هنوز وقتی با هم راه می ریم..وقتی دستت رو حلقه می کنی دورم و میذاری روی شونه ام...نمی دونی چه حس خوبی بهم دست می ده...همش نگرانم که نکنه به این زودی ها دستتو برداری...تا حالا از این حس بهت نگفتم چون نمی خوام به خاطر من این کارو بکنی ..می خوام به  خاطر خودت باشه ..فقط خودت!..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:48 توسط کفشدوزک |