وای وای...دیروز توی یه تاکسی نشستم...بوع سیگار و بوی دهن و بوی عرق
....با هم قاطی شده بود..نزدیک بود همون جا بالا بیارم...تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سرم و از پنجره بردم بیرون..هر کی می دید فکر می کرد دیوونه ام...چی کار کنم چاره دیگه ای نبود..
این پایینی هیچ ربطی به بالایی نداشت..فقط یه هویی یادم افتاد...
من دوم: این چند وقته همش کارت شده غر زدن...توقع داشتن.... آخه تا کی.... چشم آبی به این گلی به این نازی... تا حالا شده از گل نازکتر بهت بگه... تا حالا شده چیزی بخوای و نه بگه... تا حالا شده.....؟؟؟؟ چرا قدر این همه چیز های با ارزشی که داری نمی دونی؟؟ حتما باید از دستشون بدی..؟؟تو این قدر توقع داری که هیچی واست غافلگیر کننده نیست...اون هر کاری هم که بکنه...تو قبلا فکرشو کردی... پس با هیچی سورپرایز نمی شی...هیچی خوشحالت نمی کنه.. اونی که باید تغییر کنه توییی....تو با تموم توقع هات...
چشم آبی با موچوله رفتن برام کادو بخرن... مثلا می خواسته من و سورپرایز کنه...آخه تو کی این سورپرایزینگ و یاد می گیری.... دیشب برگشته می گه خوب این ماه هم داره تموم می شه ...امروز که دهم بهمنه.. فردا هم ...با یه حالتی هم می گه که آدم تا تهشو می خونه.... بابا یه کم تحمل کنی ..دندون رو جگر بذاری فردا می شه...نمی میری اگه چیزی نگی...نمی دونم چی برام می خرن.. اما مثل سال های قبل ... همون چیزهایی که من خودم حدس می زنم....خدایا ..یکی منو سورپرایز کنه.....دارم عقده ای می شم ها!!!
از یه هفته قبل اثراتش شروع می شه ...یه جوری که می فهمی وقتشه..داری راه می ری یه دفعه می بینی یه درد لحظه ای زیر شکمت حس می کنی که نفستو می بره ... می فهمی وقتشه... می بینی هی برای خودت چرت و پرت می بافی و هی فکر و خیال بد می کنی و دلت به حال خودت می سوزه ..هی داستان سر هم می کنی و تو می شی ادم بد بدبخته داستانت و هی از همه طلبکار می شی که چرا وظیفشونو ! در مقابل توانجام ندادن....همه اینها رو تو خودت توی اون داستانه ساختی...میفهمی وقتشه....هی الکی گریه می کنی...می فهمی وقتشه...هی از خودت سوال می کنی اصلا اندام من ووقیافم..براش تحریک کننده هست؟؟؟!! می فهمی وقتشه...
وقتی از خواب بلند می شی و میبینی همه جات پر شده از یه خون قرمز و غلیظ....می گی آخیش همشون با این خون قرمز داره میریزه بیرون از وجودت...بعد تو کم کم میشی همون کفشدوزک سابق!!