تبليغاتX
کفشدوزک
دیشب دوباره بحث ماهیانه!!! ...تا ساعت سه و چهار صبح ......سردرد...بی قراری...بی خوابی....یه شب در ماه اینجوریه دیکه...چی کار کنم...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:17 توسط کفشدوزک |

بغل خونم اومده پایین ...دوست دارم بغلم کنی فشارم بدی از ته دل بگی دوسم داری طوری که من هم از ته دل بففهمم که تو از ته دل گفتی...

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 21:39 توسط کفشدوزک |

دو سال پیش همچین روزی و همچین ساعت هایی سر ظهر داشتیم می رفتیم بیرون برای یه سری خرید هایی که مونده بود آخه عصری قرار بود بریم حرم عقد کنیم ..تو هم باید جور مامانت اینها رو می کشیدی و همه چی پای خودت بود ..یادمه خیلی از این حالت خوشم می اومد همیشه از اینکه یه نفر با خانوادش میرفت خواستگار ی بدم می اومد ...همیشه از اینکه یکی خودش فقط خودش پا پیش بذاره بدون هیچ حمایتی حال می کردم ...رفتیم دنبال یه تیکه طلا که تو بگیری و بدی مامانت سر عقد بهم بده ..چون خودشون اصلا تو فکر نبودن...یادت می آید یه دستبند پیدا کردیم و رفتیم تو تا امتحانش کنم ...اونجا اولین باری بود که دستت بهم خورد ...من نتونستم دسبند و ببندم و تو اومدی برام ببندی ..تو نگاهت به اون بود و من نگاهم به تو....اومدیم بیرون و تو گفتی مبارکه ...

ای همه دار و ندارم...   ای قشنگ روزگارم ....  من به عشقت عادتی دیرینه دارم

 

+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 21:38 توسط کفشدوزک |